داستانهای مشابه این داستان رو خوندم اما باز هم مطالعه ش برام لذتبخش بود. بنظر من؛ هم اِما و هم شارل هر دو دچار عوارض دو تربیتی شده بودن. اِمایی که ذاتاً تنوع طلب و یا عاشق پیشه بود و میخواست که با عشق ازدواج کنه و اِمایی که به میل پدر رفته بود دیر که مثلا راهبه بشه. گاه دچار عذاب وجدان میشد و گاه مرتکب خیانت. از اون طرف شارل هم گاه با میل پدر و گاه با میل مادر تربیت شده بود. مردی ضعیف و فاقد اعتماد بنفس و بی اراده که همواره طبق خواسته ی دیگران عمل میکرد و تابع دیگران بود، که نکنه پدر یا مادر ناراحت بشن، نکنه همسرم ناراحت بشه و از این دسته افکار که اینگونه افراد دچارشونن. بنظرم شارل بیشتر از اونچه که عاشق باشه احمق یا وابسته بود. وگرنه اگر مردی یا حتی زنی شخصیتِ قوی ای داشته باشه وقتی متوجه ی خیانتهای مکرر همسرش بشه اونهم نه یک بار بلکه چند بار باید بفهمه و هوشیار باشه که یا همسرش نمیخوادش یا در پی کشف دلایل دیگه باشه. اَما این رو گذاشته بودن رو حساب حسود نبودنِ شارل! درنهایت اِما هم نابودیِ خودش رو رقم زد و هم نابودیِ همسر و فرزندشو. سپاس.