چیزی که توی «ملاقات در ماه اوت» برام جالب بود اینه که خیلی آروم نشون میده آدم ها حتی وقتی فکر می کنن خودشون و زندگیشون رو خوب می شناسن، باز هم ممکنه یه بخش هایی از خودشون براشون ناشناخته مونده باشه. کتاب پر از اتفاق عجیب و غریب نیست، حتی بعضی جاها خیلی ساده و کم حادثه ست، ولی همین سادگی باعث می شه بیشتر حواست بره سمت حس های شخصیت اصلی و تصمیم هایی که خودش هم انگار کامل نمی فهمه چرا میگیره. برای من جذابیتش بیشتر توی همین تناقض ها بود؛ این که آدم میتونه هم از زندگیش راضی باشه، هم همزمان دنبال چیزی بگرده که اسمش رو هم نمی دونه. شاید از نظر داستانی خیلی پرکشش نباشه، ولی یه جور حس مبهم و نا آروم می ذاره ته ذهن که به نظرم ارزش کتاب هم دقیقا همینه.