چیزی که توی «هر دو در نهایت می میرند» بیشتر از خود ایده ی مرگ برام جالب بود، این بود که کتاب از همون اول آخر داستان رو لو می ده ولی بازم مجبورت می کنه ادامه بدی؛ چون کم کم دیگه مهم نیست «چی می شه»، مهم می شه این که این دو نفر توی وقتی که براشون مونده قراره واقعا چطور زندگی کنن. بعضی جاها داستان زیادی احساساتی می شه و حتی ممکنه یکم مصنوعی به نظر بیاد، ولی در عوض خیلی خوب این حس رو منتقل می کنه که ما معمولا زندگی رو می ذاریم برای بعد؛ حرف هایی که نمی زنیم، کارهایی که نمی کنیم و آدم هایی که جدی نمی گیریم. برای من کتاب بیشتر از این که درباره ی مردن باشه، درباره ی دیر فهمیدن ارزش زندگی بود؛ شاید پیامش خیلی پیچیده نباشه، ولی خب دقیقا همین سادگیه که باعث می شه بعضی بخش هاش مستقیم بخوره به آدم.