با درود فراوان خدمت دوستان کتابخوان و گرامی، آقای هدایت در این رمان عمیق و پر از درد به خوبی فضاسازی کرده اند و نقاش منزوی قلمدان است که در خلوت خود با سایه اش که شبیه بوف است گفتگو می کند. او با دیدن دختر اثیری دچار عشقی ماورایی و جنون آمیز می شود. در بخش دوم، روایتی واقعی تر و لایه برداری شده از همان کابوس ها، روابط تلخ او با همسرش لکاته، پیرمرد خنزرپنزری و قصاب شهر ری بازگو می شود. کابوس های پس از مصرف افیون است. جملات آغازین کتاب در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را در انزوا می تراشد و می خورد بلافاصله لحن اصیل، تلخ را اثر را تثبیت می کند. لغات تکرارشونده مثل گل نیلوفر، کالسکه مرگ، خنده های خشک پیرمرد و چشم های جذاب دختر اثیری، انسجام شگفت انگیزی به این ساختار مه آلود می بخشند. لذا بردم. خوانش هم عالی بود. سپاس از تیم خوب کتابراه برای این کتاب خوب