چهار بار خونده بودم. ولی مگر می شد از خوانش مرحوم بهروز رضوی بگذرم؟ بوف کور هذیان های ذهن یک مرد بیمار است که در بین دنیای عذاب آور و تاریک او و دنیای اثیری و خیالی او در جریان است. کتاب با دنیایی شبیه به یک نقاشی آغاز می شود که همه چیز در آن بیش از آن خوب است که واقعی باشد. زن در این دنیا یک شخصیت اثیری و افسانه ای است شبیه به فرشته ها، که پاک بودن و شکنندگی اوست که او را دست نیافتنی می کند. برعکس دنیای تاریک مرد که در آن زن را لکاته می نامد و هم از او حالش به هم می خورد و هم بهش کشش دارد. اینجا دست نیافتنی بودن زن برعکس از ناپاکی اوست و برای همه در دسترس است جز مرد. در هر دو حالت وقتی مرد به بستر زن راه میابد او را می کشد و انگار تمام داستان از ذهن بیمار و خسته فردی می آید که معشوق خود را کشته و حال با ساخت دنیایی خیالی برای خود دنیایی زیباتر و روشن تر از دنیای تاریک خود می سازد که به ان پناه ببرد. جایی که حتی از کشتن معشوق تصویری زیبا برای خود می سازد.