نسبت به داستان های قبلی مک فادن تعلیق و ترس خیلی کمتری داره. داستان در دو زمان حال جولیا، که زنی جوان است که بیکار شده و به علت بی پولی به خانه بسیار قدیمی و بزرگ مادربزرگش میره تا مدتی اونجا با مادر بزرگش وخواهر مادر بزرگش و خدمتکارشون زندگی کنه اما از همون لحطه ورود با دیدن یه لباس آبی پشت پنجره شیرونی، ماجرا آغاز میشه و اتفاقات ماوراءالطبیعه زیادی پیش میادکه مربوط به زندگی جد جد جد جولیا میشه. راوی دوم: کارولین در زمان خیلی قدیم است که این قسمت های مربوط به کارولین جذاب تر و ترسناک تر هستش و من بیشتر دوست داشتم. کارولین زن ارچی مرد ثروتمندی است و زندگی خوبی داره اما بچه دار نمیشه و یه خدمتکار موذی داره. یه قاتل چهار دختر رو بهشون تجاوز کرده و کشته که البته به طور عصبانی کننده ای بیشتر قسمت های مربوط به قاتل سانسور شده، وطی حوادثی باورنکردنی کارولین به جادوگری و اعدام محکوم میشه اما روحش که بسیار خشمگین در خانه مادربزرگ جولیا که زمانی خانه کارولین بوده سرگردان هستش و..... ریتم داستان کند و زیاد راضی کننده نبود واقعا از فریدا همچین داستان بی رمقی انتطار نداشتم