داستان سرگرم کننده اما ضعیف است، یک دختر سر به هوای دم دمی مزاج و بی عرضه که مدام هم از هوش میره... هیچ معیاری هم برای کارهایش ندارن. یک پدر و مادر منفعل که شخصیت پردازی شود در حد صفر است. سوای این اصل چخوف را رعایت نکرده، از چیزی حرف نزن مگه اینکه قراره تو داستان نقشی داشته باشه. اینجا یک عالمه شخصیت اسم آورده که اصلا نبودشان مهم نیست. یکی دوبار آسمون میاد و تمام. سوسن و مادربزرگ و اکثر فامیل! پسرهای داستان هم با تمام تلاشی که نویسنده می کنه بگه چقدر خوبند، هیچکدامشان با فرهنگ هیچ کجا سالم روحی حساب نمیشوند. یکی یواشکی کلی عکس از دختر عمویش گرفته و زده در و دیوار اطاقش! بگو عکس با چادر! اما هر پدر و مادری می فهمه این کار اشتباهه و نشونه یکجور بیماری روانی. پدر و مادر شاهین تو اطاقش نمی آمدند و خبر نداشتند یا نمی فهمیدند این چه کار جلفی است؟ هنوز نه به باره و نه به داره به دختر مردم اینطور نگاه کردن؟ آن یکی هم که وقتی دختر مردم خانه شان مهمان است و می دونه دختره تنهاست، کلید میاندازه میاد تو و ادامه ماجرا. من با اینکه قصه است مشکل ندارم، با اینکه نویسنده میگه اینها سالمند مشکل دارم!!!! 🙄😊