راستش «بوف کور» برای من کتاب عجیبی بود. از همان اول حس می کردم نمی توانم کاملاً تشخیص بدهم چه چیزهایی واقعی اند و چه چیزهایی در ذهن راوی اتفاق می افتند. همین موضوع باعث شد هنگام خواندن، هم کنجکاو باشم و هم گاهی گیج شوم. بیشتر از همه، فضای تاریک و حس تنهایی کتاب توجهم را جلب کرد. راوی انگار از آدم های اطرافش جداست و هیچ کس واقعاً او را درک نمی کند. حتی وقتی درباره دیگران حرف می زند، باز هم همه چیز از نگاه و ذهن خودش دیده می شود. به نظرم همین موضوع باعث شده فضای کتاب این قدر سنگین و متفاوت باشد. شخصیت زن اثیری هم برایم جالب بود، چون هنوز مطمئن نیستم باید او را یک شخصیت واقعی بدانم یا بیشتر یک تصویر ذهنی و نمادین. به نظرم یکی از جذابیت های «بوف کور» همین است که جواب همه چیز را به خواننده نمی دهد و اجازه می دهد خودش برداشت کند. البته بعضی قسمت های کتاب برایم سخت و مبهم بود و همیشه از خواندنش لذت نبردم. با این حال، فکر می کنم همین ابهام بخش مهمی از جذابیت اثر است. «بوف کور» بیشتر از اینکه یک داستان معمولی باشد، ما را وارد ذهن راوی می کند؛ ذهنی پر از تنهایی، ترس، عشق و مرگ. در نهایت، نمی توانم بگویم «بوف کور» را کاملاً فهمیدم، اما فکر می کنم قرار نیست چنین کتابی فقط یک جواب مشخص داشته باشد. چیزی که بعد از تمام کردنش برای من باقی ماند، بیشتر حس و فضای عجیب آن بود. کتابی کوتاه، اما آن قدر پیچیده که می شود مدت ها بعد از تمام کردنش هنوز درباره اش فکر کرد. گوینده هم صدای گیرا و دلنشینی داشت که لذت مطالعه کتاب را بیشتر کرد. پارسا مظاهری