نظر N برای کتاب بیچارگان
N
۱۴۰۵/۰۵/۲۷
00
داستایوفسکی داستان دو انسان فقیر را روایت می کند که در میان فقر، تنهایی و تحقیر اجتماعی، در نامه های یکدیگر پناهی برای محبت و انسانیت پیدا می کنند؛ اما در نهایت شرایط اجتماعی و اقتصادی بر آرزوهای آن ها غلبه می کند. داستان را می توان این طور خلاصه کرد: ماکار = آدمی فقیر که شدیداً نیازمند محبت و احترام است. واروارا = دختری جوان که قربانی شرایط سخت زندگی شده است. نامه ها = تنها جایی که این دو احساس می کنند واقعاً دیده و فهمیده می شوند. فقر = چیزی که انتخاب های آن ها را محدود می کند. بیکوف = نماد قدرت اقتصادی و اجتماعی. پایان = نشان می دهد که عشق همیشه برای غلبه بر فقر و نابرابری کافی نیست. داستایوفسکی می خواهد نشان دهد انسان فقیر فقط کسی نیست که پول ندارد. فقر می تواند شامل: فقر مالی نداشتن پول، خانه مناسب، لباس و امکانات. فقر اجتماعی نداشتن جایگاه و احترام. فقر عاطفی نداشتن کسی که انسان را دوست داشته باشد. فقر روانی احساس بی ارزشی، شرمندگی و تحقیر. فقر انسانی به نظر من یکی از مهم ترین پیام های رمان این است: «انسان را نباید با جایگاه اجتماعی اش اندازه گرفت.» ممکن است یک کارمند فقیر، از نظر اجتماعی بی اهمیت به نظر برسد؛ اما در درون خود دنیایی از احساسات داشته باشد. ماکار ممکن است آدم قدرتمندی نباشد، اما: عشق، وفاداری، مهربانی و فداکاری دارد. داستایوفسکی از خواننده می خواهد به انسان هایی نگاه کند که جامعه معمولاً آن ها را نمی بیند. «بیچارگان» در معنای گسترده تر یعنی انسان هایی که: اختیار محدودی دارند؛ توسط جامعه قضاوت می شوند؛ از نظر اقتصادی ضعیف اند؛ نیازمند محبت اندگاهی مجبورند برخلاف خواسته قلبی خود تصمیم بگیرند. بنابراین همه شخصیت ها به نوعی گرفتار شرایط خود هستند.
هیچ پاسخی ثبت نشده است.