نظر امیرحسین فروتن برای کتاب صوتی سیدارتا

سیدارتا
امیرحسین فروتن
۱۴۰۵/۰۵/۱۶
00
بعد از خوندن سیدارتا حس کردم آدم هر چی بیشتر دنبال جواب میگرده، بیشتر توی سؤال هاش گم می شه. شاید مشکل از من بود، شاید هم دنیا همین قدر پیچیده ست. کتاب هی میخواست بگه حقیقت رو نمیشه از دهن کسی شنید، باید با پوست و استخون زندگیش کرد. خب این حرف قشنگه، ولی وقتی خودت نصفه شب به سقف زل زدی و نمیدونی فردا از کجا باید دوباره شروع کنی، این حقیقت یه کم تلخ میشه.. یه جاهایی احساس کردم نویسنده داره آروم دست آدم رو میگیره و میبره کنار رود خونه، بعد یهو ولت میکنه و میگه حالا خودت راهتو پیدا کن. انگار هیچ نسخه ای برای هیچکس وجود نداره. هر آدمی محکومه از راه خودش زخمی بشه و از همون زخم چیزی یاد بگیره. من نمیگم این کتاب شاهکار هست یا نیست؛ فقط میگم بعد از تموم شدنش چند ساعت نتونستم با آدم ها درست ارتباط بگیرم. مدام فکر میکردم نکنه تمام عمر داریم اسم چیزها رو یاد میگیریم، اما خودِ زندگی رو نه. این فکر هم آرومم نکرد، بیشتر گیجم کرد. اگر دنبال داستانی پرحادثه باشی، شاید حوصله ت سر بره. ولی اگه یه گوشه از ذهنت همیشه با سؤال های بی جواب درگیره، سیدارتا مثل یه آینه کج و معوجه؛ نه صورتت رو قشنگ نشون میده، نه زشت، فقط مجبورت میکنه بیشتر به خودت خیره بشی. شاید همین، هم نقطه قوتشه، هم عذابش.
هیچ پاسخی ثبت نشده است.