می دونم که باید دوباره بخونمش؛ شاید چندین بار دیگه. با بخش اولش خندیدم و بخش آخرش فشاری دور گلوم حس کردم که خنده رو توش خفه کرد. رئالیسم جادویی شاید برای گرما و روزگار همیشه تابستون ما جنوبی ها زیادی فانتزی باشه، ولی بخش دوم کتاب من رو یاد تموم جزئیات ژانر رئالیسم جادویی انداخت؛ همون قدر واقعی و همون قدر غیرممکن. حس می کنم صدیقه جلوه ی گناه های پرویز بود. زور گناه های پرویز فقط به صدیقه می رسید. حس می کنم هر کدوم از شخصیت ها نمادین بودن. می دونم که باید دوباره بخونمش.