راستش نمی دونم این کتاب دقیقاً آرومم کرد یا فقط برای چند ساعت صدای شلوغ ذهنم رو کمتر شنیدم. از همون اولش حس کردم داره میگه خیلی از جنگهایی که هر روز توی سر مون راه میندازیم، اصلاً واقعی نیستن. قبول کردنش سخت بود، چون آدم وقتی حالش خوب نیست، دلش میخواد دنیا رو مقصر بدونه، نه خودش رو.
رواقی گری اول برام یه کم سرد و خشک به نظر میرسید، اما هر چی جلو تر رفتم، فهمیدم منظورش بی احساس بودن نیست؛ بیشتر می خواد یادمون بده اسیر هر اتفاقی نشیم. البته هنوز هم وقتی یه مشکل پیش میاد، همهی اون حرفها از ذهنم فرار می کنن و دوباره به هم میریزم. ولی انگار یه گوشه از ذهنم چیزی تغییر کرده.
این کتاب قرار نیست معجزه کنه یا یه شبه آدم رو خوشحال کنه، اما شاید بازم میگم شاید کمک کنه کمتر خودت رو با فکرهایی که هیچ کنترلی روشون نداری خسته کنی. من هنوزم یه کم سر در گمم، هنوزم با خودم درگیرم، ولی حس میکنم بعد از خوندنش، حداقل یه دلیل کمتر برای جنگیدن با خودم دارم. شاید همین، ارزش خوندنش باشه.
رواقی گری اول برام یه کم سرد و خشک به نظر میرسید، اما هر چی جلو تر رفتم، فهمیدم منظورش بی احساس بودن نیست؛ بیشتر می خواد یادمون بده اسیر هر اتفاقی نشیم. البته هنوز هم وقتی یه مشکل پیش میاد، همهی اون حرفها از ذهنم فرار می کنن و دوباره به هم میریزم. ولی انگار یه گوشه از ذهنم چیزی تغییر کرده.
این کتاب قرار نیست معجزه کنه یا یه شبه آدم رو خوشحال کنه، اما شاید بازم میگم شاید کمک کنه کمتر خودت رو با فکرهایی که هیچ کنترلی روشون نداری خسته کنی. من هنوزم یه کم سر در گمم، هنوزم با خودم درگیرم، ولی حس میکنم بعد از خوندنش، حداقل یه دلیل کمتر برای جنگیدن با خودم دارم. شاید همین، ارزش خوندنش باشه.