نظر Sheen_F برای کتاب سایههای میان ما
Sheen_F
۱۴۰۵/۰۵/۱۴
00
راستش را بخواهی، من اولش با شک سراغ این کتاب رفتم. ولی از همان صفحه های اول، یک چیزی من را گرفت. آلساندرا برایم عجیب آشنا بود؛ نه به خاطر شباهت به خودم، بلکه به خاطر جسارتش. یک جایی خواندم که یک نفر گفته بود او "یک ملکه" است، و راستش من هم همان حس را داشتم. اما بیشتر از ملکه بودنش، برایم جالب بود که چقدر میتواند اشتباه کند، چقدر می تواند آسیب پذیر باشد و هنوز هم قدرتمند بماند. کالیاس اما یک جای دیگر قلبم را گرفت. من معمولاً از شخصیت های رازآلود خوشم می آید، ولی این یکی فرق داشت. یک خواننده نوشته بود که "هر لمسِ دستکش پوشِ او من را دیوانه می کرد" و من دقیقاً همان حس را داشتم. رابطه ی این دو آن قدر کند و عمیق جلو می رود که گاهی یادم می رفت دارم یک کتاب فانتزی می خوانم، نه یک داستان واقعی از عشق و کینه. بزرگترین غافلگیری من، پیچش میانی داستان بود. راستش، اصلاً ندیدمش می آمد. یکی از خواننده ها گفته بود که "نتوانست دست از خواندن بردارد" و من هم دقیقاً همانطور بودم. تا سه صبح بیدار ماندم و هیچ پشیمانی نداشتم. اما چیزی که این کتاب را برای من ماندگار کرد، یک جمله بود. همان جمله ای که درباره اش خواندم: "وقتی به اندازه ی کافی به کسی اهمیت می دهی، به جایی می رسی که نداشتنش خیلی دردناک تر از داشتنش و ریسک از دست دادنش است. " این دقیقاً همان حسی بود که کتاب به من داد. نه یک درس اخلاقی، نه یک پیام بزرگ، فقط یک یادآوری ساده از اینکه بعضی عشق ها آن قدر بزرگ هستند که حتی از دل نقشه کشی و خیانت هم می توانند صادق ترین چیز زندگی ات باشند.
هیچ پاسخی ثبت نشده است.