نظر نفیسه فلاحی برای کتاب شبهای روشن

شبهای روشن
نفیسه فلاحی
۱۴۰۵/۰۵/۱۰
31
به نظرم «شب های روشن» از اون کتاب هاییه که ظاهرش خیلی ساده ست، ولی هرچی بیشتر بهش فکر می کنی، لایه های بیشتری ازش می بینی. داستان درباره ی مرد جوانی و تنهاست که در شب های سفید سن پترزبورگ با دختری به نام ناستنکا آشنا می شه. مرد که سال ها در دنیای خیال و رویاهای خودش زندگی کرده، خیلی زود به او دل می بنده؛ اما ناستنکا منتظر شخص دیگریه و امید داره عشق قدیمی اش برگرده. چیزی که برای من جذاب بود، فقط ماجرای عاشقانه ی کتاب نیست؛ بیشتر از هرچیز، تنهایی شخصیت اصلی و فاصله ای که بین «زندگی واقعی» و «زندگی خیالی» خودش ساخته، توجهم رو جلب کرد. او آدمیه که بیشتر تماشاگر زندگیه تا کسی که واقعاً در اون حضور داشته باشه. انگار خیالبافی براش تبدیل شده به راهی برای فرار از تنهایی و ساختن زندگی ای که در واقعیت نداره. از طرف دیگه، ناستنکا هم فقط یک شخصیت برای شکل گرفتن داستان عاشقانه نیست. او بین گذشته، امید، ترس و احساسات خودش گیر کرده و همین باعث می شه تصمیم هاش کاملاً انسانی و قابل درک باشن. رابطه ی این دو نفر هم بیشتر از اینکه یک عشق معمولی باشه، برخورد دو آدم تنهاست که برای مدت کوتاهی احساس می کنن بالاخره کسی اون ها رو می فهمه. یکی از قشنگ ترین نکات کتاب برای من اینه که داستایفسکی نشون می ده حتی یک اتفاق کوتاه هم می تونه برای یک آدم تنها، معنای خیلی بزرگی پیدا کنه. پایان داستان هم بیشتر از اینکه درباره ی «به دست آوردن عشق» باشه، درباره ی پذیرفتن واقعیت و ارزشمند دانستن همان لحظه های کوتاهیه که آدم واقعاً احساس زنده بودن می کنه. در کل، این کتاب کتابی کوتاه، احساسی و کمی تلخه؛ داستانی درباره ی تنهایی، خیال، عشق یک طرفه، امید و اینکه گاهی یک خاطره ی زیبا می تونه برای مدت ها در زندگی آدم می مونه
هیچ پاسخی ثبت نشده است.