راستش «تولد» از آن داستانهاییست که بعد از خواندنش، چند ساعتی آدم را رها نمیکند و همچنان فکرتونو درگیر خودش نگه میداره. فصیح اینجا نمیخواد تولد رو جشن بگیره، بلکه آن را به صحنه ترس و سرزنش تبدیل میکند. راوی یک بچه کوچک است، اما طرز فکر و پرسشهایش، آنقدر ساده است که تلخی ماجرا و تاثیرگذاریش را چند برابر میکند.
جالب و البته تلخ برای من، سوال تکراری مادر است که همش میپرسه: «زنده میمونه؟» نه تبریکی گفته میشود و نه شادی هست، فقط مادر است و یک التماس از سر بیچارگی. انگار که مرگ برای این زن و فرزندانش یک مهمان همیشگی بوده و تولد، فقط یک وقفه موقتی است.
یک جای داستان، اشاره میشود که لکههای روی بدن بچههای قبلی، احتمالاً تقصیر خود مرد بوده و احتمالا بیماری امیزشی دارد و مقصر اصلی است، اما هیچکس به آن سمت نگاه نمیکند و همه، از جمله خود زن، او را به نحسی متهم میکنند. این همان لایه پنهانیست که فصیح خیلی زیرپوستی و بدون شعارزدگی به آن اشاره میکند.
شنیدم که نویسنده زندگی راحتی نداشته و واقعاً نمیدانم اگر خود فصیح این همه رنج را در زندگی شخصیاش تجربه نکرده بود، میتوانست این فضا را اینقدر باورپذیر خلق کند یا نه.
به هر حال، این داستان نشان میدهد که چطور یک اتفاق طبیعی، در بستر فقر و خرافه، میتواند به کابوسی بیپایان تبدیل میشود.
این داستان میتونه یک مثال باشه برای اینکه نشون بدیم داستانهای کوتاه چقدر میتونن جذاب باشن با کمتر گفتن.
جالب و البته تلخ برای من، سوال تکراری مادر است که همش میپرسه: «زنده میمونه؟» نه تبریکی گفته میشود و نه شادی هست، فقط مادر است و یک التماس از سر بیچارگی. انگار که مرگ برای این زن و فرزندانش یک مهمان همیشگی بوده و تولد، فقط یک وقفه موقتی است.
یک جای داستان، اشاره میشود که لکههای روی بدن بچههای قبلی، احتمالاً تقصیر خود مرد بوده و احتمالا بیماری امیزشی دارد و مقصر اصلی است، اما هیچکس به آن سمت نگاه نمیکند و همه، از جمله خود زن، او را به نحسی متهم میکنند. این همان لایه پنهانیست که فصیح خیلی زیرپوستی و بدون شعارزدگی به آن اشاره میکند.
شنیدم که نویسنده زندگی راحتی نداشته و واقعاً نمیدانم اگر خود فصیح این همه رنج را در زندگی شخصیاش تجربه نکرده بود، میتوانست این فضا را اینقدر باورپذیر خلق کند یا نه.
به هر حال، این داستان نشان میدهد که چطور یک اتفاق طبیعی، در بستر فقر و خرافه، میتواند به کابوسی بیپایان تبدیل میشود.
این داستان میتونه یک مثال باشه برای اینکه نشون بدیم داستانهای کوتاه چقدر میتونن جذاب باشن با کمتر گفتن.