آن قدرتی که شخصیت اصلی دارد و با گفتن "Again" (دوباره) میتواند به گذشته برگردد، در واقع یک ابزار داستانی است تا خواننده از خودش بپرسد:
اگر من هم فرصت دوباره داشتم، چه چیزی را تغییر میدادم؟
آیا واقعاً مشکل زندگی من، نداشتن فرصت دوباره است؟
یا اینکه مشکل این است که همین امروز را آنطور که باید زندگی نمیکنم؟
به نظرم، میچ آلبوم در پایان کتاب به یک نتیجه لطیف میرسد:
هیچ انسانی نمیتواند زندگی بینقص بسازد. حتی اگر بارها به گذشته برگردد، باز هم اشتباهات دیگری خواهد کرد، چون انسان بودن یعنی انتخاب کردن، یاد گرفتن و رشد کردن.
و دقیقاً به همین دلیل است که کتاب درباره عشق، دوستی، خانواده و بخشش است؛ چون اینها چیزهایی هستند که ارزش دارند حتی اگر زندگی کامل نباشد.
اگر من هم فرصت دوباره داشتم، چه چیزی را تغییر میدادم؟
آیا واقعاً مشکل زندگی من، نداشتن فرصت دوباره است؟
یا اینکه مشکل این است که همین امروز را آنطور که باید زندگی نمیکنم؟
به نظرم، میچ آلبوم در پایان کتاب به یک نتیجه لطیف میرسد:
هیچ انسانی نمیتواند زندگی بینقص بسازد. حتی اگر بارها به گذشته برگردد، باز هم اشتباهات دیگری خواهد کرد، چون انسان بودن یعنی انتخاب کردن، یاد گرفتن و رشد کردن.
و دقیقاً به همین دلیل است که کتاب درباره عشق، دوستی، خانواده و بخشش است؛ چون اینها چیزهایی هستند که ارزش دارند حتی اگر زندگی کامل نباشد.