نظر زهرا عابدین بقایی برای کتاب جوراب بلند زنانه

جوراب بلند زنانه
تیم اوبراین، مریم نوری زاد
۳.۴(امتیاز ۸۸ نفر)
زهرا عابدین بقایی
۱۴۰۵/۰۴/۰۶
برایم ایده شد تا بنویسم... درخت توت حکیمه خانوم، زنی آرام و کم حرف بود. خانه داری تنها کاری بود که می توانست انجام دهد خودش می پنداشت که هیچ هنر و استعدادی ندارد. تنها دل خوشی او نشستن روی پله حیاط قدیمی بود و خیره شدن به درخت تنومند توت سفید او احساس می کرد درخت توت بیشتر از آدم های دور و برش درک و احساس دارد بنابراین هر وقت ناراحت بود یا احساس خستگی می کرد روی پله می نشست و به درخت توت خیره می شد و با او حرف می زد، گاهی لابه لای حرفهایش می خندید و گاهی گریه می کرد، بعد از تمام شدن حرف هایش سبک می شد و ساکت می ماند او معتقد بود که وقتی ساکت می نشیند می تواند به حرف های درخت گوش دهد، حرف هایی که حکیمه خانوم را آرام می کند. این یک راز بود بین حکیمه خانوم و درخت و البته یک عادات که باعث شده بود او در بین جمع زیاد حرف نزند و بیشتر شنونده باشد. حکیمه خانوم در طول روز تنها بود، اما خوب بلد بود چطور خود را در تنهایی هایش سرگرم کند، چند سالی می شد که ازدواج کرده بود اما بچه دار نمی شدند، همسرش از صبح تا شب سر کار بود و شب خسته به خانه می آمد و گاهی ان قدر خسته می شد که با دراز کشیدن خواب روی چشم هایش می نشست و حکیمه خانوم در این فرصت سفره را جمع می کرد و ظرف ها را به آرامی می شست و به قوری چای باحسرت نگاه می کرد و می گفت امشب هم قرار است به تنهایی این چای را بخورم او همیشه همه چیز را محیا می کرد تا بهانه به دست شوهرش نیفتد، او چای اش را دم می کرد حتی اگر به قیمت تنها خوردنش تمام شود. چون می دانست اگر یک روز چایی دم نکند آن روز، همان روز است که شوهرش حتما چایی می خواهد.
هیچ پاسخی ثبت نشده است.
👋 سوالی دارید؟