نظر Pari برای کتاب مغز رفیق باز

مغز رفیق باز
Pari
۱۴۰۵/۰۳/۳۰
20
کتاب می گوید "روح" یا همان "منِ" درونتان، چیزی جدا از مغز نیست؛ خودِ مغز است. اگر یک قرص بخورید که یک ماده شیمیایی را در مغز کم کند، ناگهان افسرده می شوید و دنیا را سیاه می بینید (روحتان غمگین می شود). اگر یک جراحی کوچک روی مغزتان انجام شود، ممکن است دیگر عاشق همسرتان نباشید یا حتی اعتقادات مذهبیتان را از دست بدهید (روحتان عوض می شود). در کل مغز ما همان روح ماست که اگر مغز تغییر کند روح هم تغییر می کند و مغز جدا از روح نیست و برای بقا تلاش میکند. تعامل با دیگران برای این است که مغزتان آپدیت شود (اشتباهات دیگران را یاد بگیرید و احساس امنیت کنید) و تنهایی برای این است که این آپدیت ها را در مغزتان ذخیره و پردازش کنید. نه جمعِ همیشگی خوب است، نه تنهاییِ همیشگی. مغز ما برای بقا، به "تعادل" بین این دو نیاز دارد؛ یعنی هم رفیق داشته باشیم تا مغزمان به روز بماند، هم خلوت داشته باشیم تا مغزمان اطلاعات را دسته بندی کند. مانند یک رستوران: غذا خوردن (تعامل) انرژی می دهد، ولی اگر مدام غذا بخورید بدون هضم، دل درد می گیرید. هضم (تنهایی) هم لازم است، اما اگر همیشه فقط تنها هضم کنید و غذا نخورید، از گرسنگی می میرید! تعاملِ بیش از حد، مثل خوردنِ مداومِ شیرینی است؛ اول انرژی می دهد، اما اگر توقف نکنی، قند خونت می پرد، کسل میشی و دیگر حتی مزه شیرینی نمیفهمی. تعامل با دیگران مثل خوردن است (انرژی می دهد)، ولی تنهایی مثل هضم است. حالا اگر زیادی گرسنه باشی (تنها بمانی) هر غذایی را می خوری چون گرسنه ای حتی غذای تلخ و بدمزه (به هر آدم سمی وابسته میشی چون زیادی تنهایی).
هیچ پاسخی ثبت نشده است.