اون قسمتی که آریا و زاداکوپ بعد از جنگ و پس گرفتن گویها خواستن رخش رو بگیرن که یهو فالی پرید جیغ زد رخش رم کرد رفت، چرا آریا با رخش حرف نزد برش گردونه وقتی که میدونست رخش خوبه به درد میخوره اونم وقتی که قبلا تونسته بود اسبای اون دختر انسان (ژولیت) رو کنترل کنه حتی بدون تماس دست؟