دختری نابینا که از پنج سالگی با گیاهی به اسم عاقرقرحای بیناییش رو از دست میده و بعد از ترک پدرش از پیشِ اونها، با مادرش زندگی میکنه
داستانی که تو روبه عمق این زندگی میبره…هیچوقت از این زاویه به زندگی نگاه نکرده بودم که روزمرگی برای آدمی که نابینا شده چه شکلیه؟
دختری که به همراه مادرش گیاهان دارویی میسازه و چقدر زیبا درک این نابینایی رو برای ما ملموس کرده فضای سورئالی داستان احساس گنگی، بیزمانی، احساس حضور در برزخی ابدی روبرای ما به نمایش میذاره این یه رمان معمولی درباره زندگی روزمره یه دختر نابینای عطار نیست، بلکه درباره کشمکشهای ذهنی و روانی اون تحت تاثیر عواطفش و اتفاقاتیه که براش افتاده …پدری که ترکش کرده ومادری که ارتباط دختر داستان رو با جهان قطع کرده و دختری که حتی اسمشو نمیدونیم ولی چقدر درکش کردم چقدر لذت بردم از خوندن این کتاب…
داستانی که تو روبه عمق این زندگی میبره…هیچوقت از این زاویه به زندگی نگاه نکرده بودم که روزمرگی برای آدمی که نابینا شده چه شکلیه؟
دختری که به همراه مادرش گیاهان دارویی میسازه و چقدر زیبا درک این نابینایی رو برای ما ملموس کرده فضای سورئالی داستان احساس گنگی، بیزمانی، احساس حضور در برزخی ابدی روبرای ما به نمایش میذاره این یه رمان معمولی درباره زندگی روزمره یه دختر نابینای عطار نیست، بلکه درباره کشمکشهای ذهنی و روانی اون تحت تاثیر عواطفش و اتفاقاتیه که براش افتاده …پدری که ترکش کرده ومادری که ارتباط دختر داستان رو با جهان قطع کرده و دختری که حتی اسمشو نمیدونیم ولی چقدر درکش کردم چقدر لذت بردم از خوندن این کتاب…