اسپویل!!
از وقتی این کتاب را شروع به خواندن کردم تا وقتی تمامش کردم، چه بار اولی بود که ان را خواندم چه زمانی که ان را برای دومین بار خواندم؛ با تمام وجود استعداد، خلاقیات و ذهن نویسنده را ستایش کردم. باورم نمیشود که چنین اثری وجود دارد. در هیچ کتابی، سریالی یا فیلمی این حد از جذابیت رو تجربه نکرده بودم. از توصیف غروب و منظره که ادبیات شاعرانه و همچنان ایدههای تازهی نویسنده را یاد اور میشود، لذت بسیاری برده ام. حتی برای بار دوم خواندن این گنج نایاب بعد از پنج سال اشکانم در حال سرازیر شدناند. این فقط یه داستان نیست بلکه مفاهیمی را میرساند که هر کس انرا درک نمیکند. داستان با خلاقیت و مفهوم تصویری جالبی اغاز میشود، فلش بکی به گذشتهی شخصیت کاپیتان داستان میخورد و سختیهای او نیز به میان سختیهای لیا میاید. درسهای زیادی به ما میدهد و وارد داستان عاشقانهای میشود که دو مثلث عشقی و یک عشق یک طرفه را به میان میکشد. الفا, گاما و مرگاس که خواهر بتا رادوست دارند، الفا و مرگاسی که کاپیتان جدید را دوست دارند و هلگایی که به تنهایی هلگا را میخواهد. نویسنده عشق را به چیزهای کثیف و حوسات تشبیح نمیکند. او خیلی ظریف زندگی دو زن را توصیف میکند و مسائلی مثل ترس تجاوز را بیان میکند. او به انسانهای ادم خوار که در اخر به نابودی کشیده میشوند اشاره میکند چیزی که در دنیای امروزه همان اپستین را برایم یاداور میشود. داستان نشان میدهد که نفرت و خودخواهی ادمها را نابود میکند. یک مثال برای ان هلگا، تثکیر کنندهی جهش یافتهها هست. اما او همچنان نشان میدهد که عشق چه کار با انسان میکند حتی اگر او مرگاس جهش یافت باشد. اما گاما، روسو، رودور و آلفا نشان میدهند که ادمها چگونه سریع تغییر میکنند. سپاسگذارم❤️
از وقتی این کتاب را شروع به خواندن کردم تا وقتی تمامش کردم، چه بار اولی بود که ان را خواندم چه زمانی که ان را برای دومین بار خواندم؛ با تمام وجود استعداد، خلاقیات و ذهن نویسنده را ستایش کردم. باورم نمیشود که چنین اثری وجود دارد. در هیچ کتابی، سریالی یا فیلمی این حد از جذابیت رو تجربه نکرده بودم. از توصیف غروب و منظره که ادبیات شاعرانه و همچنان ایدههای تازهی نویسنده را یاد اور میشود، لذت بسیاری برده ام. حتی برای بار دوم خواندن این گنج نایاب بعد از پنج سال اشکانم در حال سرازیر شدناند. این فقط یه داستان نیست بلکه مفاهیمی را میرساند که هر کس انرا درک نمیکند. داستان با خلاقیت و مفهوم تصویری جالبی اغاز میشود، فلش بکی به گذشتهی شخصیت کاپیتان داستان میخورد و سختیهای او نیز به میان سختیهای لیا میاید. درسهای زیادی به ما میدهد و وارد داستان عاشقانهای میشود که دو مثلث عشقی و یک عشق یک طرفه را به میان میکشد. الفا, گاما و مرگاس که خواهر بتا رادوست دارند، الفا و مرگاسی که کاپیتان جدید را دوست دارند و هلگایی که به تنهایی هلگا را میخواهد. نویسنده عشق را به چیزهای کثیف و حوسات تشبیح نمیکند. او خیلی ظریف زندگی دو زن را توصیف میکند و مسائلی مثل ترس تجاوز را بیان میکند. او به انسانهای ادم خوار که در اخر به نابودی کشیده میشوند اشاره میکند چیزی که در دنیای امروزه همان اپستین را برایم یاداور میشود. داستان نشان میدهد که نفرت و خودخواهی ادمها را نابود میکند. یک مثال برای ان هلگا، تثکیر کنندهی جهش یافتهها هست. اما او همچنان نشان میدهد که عشق چه کار با انسان میکند حتی اگر او مرگاس جهش یافت باشد. اما گاما، روسو، رودور و آلفا نشان میدهند که ادمها چگونه سریع تغییر میکنند. سپاسگذارم❤️