بنظر من یکی از داستانهایی بود که خیلی مورد علاقه واقع میشه و شده، من وقتی شروع به شنیدنش کردم اوایل داستان خیلی آروم جلو میرفت و این به دلیل اینکه کنجکاوی آدم و بیشتر میکرد خوب بود ولی به اواسط داستان که رسیدم قوه تخیلم شروع به بازسازی صحنهها کرد و بله و تا آخر داستان و تو ذهنم ساخت و هر چی جلوتر رفتم انگار دیگه هیجان زدم نمیکرد و حس کلیشهای بودن بهم دست داده بود در صورتی که اینطور نبود. من تو ناخودآگاهم همیشه همینطور بودم و هستم و تنها موردی که ذهنم نمیتونست حدس بزنه و اتفاق افتاد بردن کارگاه به اون مکان بود و آنقدر اون زن رو دوست داشتم که میدونستم قراره چی بشه ولی اینطوریش و نه اصلا نمیدونستم در کل اون فصل خیلی کوتاه بود و احساس میکنم نباید انقد کوتاه میبود و دوست داشتم به کارگاه بیشتر توجه بشه ولی نشده بود و همچنین مادر پیچ، دوسداشتم در مورد مادرش و گذشتهای که پشت سر گذاشته میشنیدم نبود ولی من تو ذهنم براش وقت گذاشتم و یه فصلی رو با تخیلم ساختم.
پیشنهاد میکنم حتما این کتاب و گوش کنید
مسائلی مثل: اعتیاد، فرقهها، خانواده و حس قشنگ پدر بودن و توش گنجانده بود که واقعا قشنگ بود و صد البته گوینده که به این داستان حس داده بود.
پیشنهاد میکنم حتما این کتاب و گوش کنید
مسائلی مثل: اعتیاد، فرقهها، خانواده و حس قشنگ پدر بودن و توش گنجانده بود که واقعا قشنگ بود و صد البته گوینده که به این داستان حس داده بود.