نام کامل بودا، مرد فرزانهی هندی، سیدارتا گوتاما بودا است. به همین دلیل من خیال میکردم این رمان دربارهی زندگی بودا خواهد بود، اما اینطور نیست.
سیدارتا به عنوان پسرکی باهوش، زیبا و تشنهی حقیقت در خانوادهای برهمن و توسط پدر برهمن والا مقام خود و دیگر استادان برهمن آموزش میبیند و چیزی نگذشته همهی مفاهیم برهمنان را به خوبی یاد گرفته و برای درک و شناخت حقیقت و تعالیم بیشتر تصمیم به ترک خانه و پیوستن به مرتاضان میگیرد....
هرمان هسه در کتابش، سیدارتا، سعی کرده خودشناسی و جهان بینی فرهنگ هندی را در دنیای هند باستان و در زمان بودا به تحریر در آورد. در این کتاب ما همگام با سیدارتا آغازگر سفری عرفانی میشویم و با آموزش تعالیم مختلف سعی در درک بیشتر هستی - از منظر فلسفه شرقی- داریم. تلاشی که در آن سیدارتا پی به عدم نیاز آموزگار برده و بزرگترین استاد زمانهی خود یعنی بودا، و بهترین و تنها دوست خود یعنی گوویندا را -مانند پیشتر که خانواده خود را وداع گفته بود- ترک کرده و در پی خودآموزگاری میرود.
در این قسمت از کتاب بشخصه احساس میکردم سیدارتا اولین اشتباه خود را در این مسیر مرتکب شده است، چرا که چه کسی حاظر به ترک تعالیم فرزانه ایی چون بودا میشود؟ علی الخصوص که در پی حقیقت نیز باشد، اما در رمان علتی برای این تصمیم توضیح داده میشود. نتیجه گیری دربارهی صحیح بودن آن را به عهدهی خودتان واگذار میکنم.
سیدارتا درگیر هوای نفس نیز میشود و خود را در تقریبا تمامی رذایل اخلاقی که زمانی آنها را پست میشمرد، آلوده و غرق میکند؛ در پایان داستان اما، زمانی که با دوست خود، گوویندا، همصحبت میشود عقیده دارد که تسلیم هوای نفس شدن از روی آگاهی بوده و خودخواسته تن به درخواست نفس سپرده.
سیدارتا به عنوان پسرکی باهوش، زیبا و تشنهی حقیقت در خانوادهای برهمن و توسط پدر برهمن والا مقام خود و دیگر استادان برهمن آموزش میبیند و چیزی نگذشته همهی مفاهیم برهمنان را به خوبی یاد گرفته و برای درک و شناخت حقیقت و تعالیم بیشتر تصمیم به ترک خانه و پیوستن به مرتاضان میگیرد....
هرمان هسه در کتابش، سیدارتا، سعی کرده خودشناسی و جهان بینی فرهنگ هندی را در دنیای هند باستان و در زمان بودا به تحریر در آورد. در این کتاب ما همگام با سیدارتا آغازگر سفری عرفانی میشویم و با آموزش تعالیم مختلف سعی در درک بیشتر هستی - از منظر فلسفه شرقی- داریم. تلاشی که در آن سیدارتا پی به عدم نیاز آموزگار برده و بزرگترین استاد زمانهی خود یعنی بودا، و بهترین و تنها دوست خود یعنی گوویندا را -مانند پیشتر که خانواده خود را وداع گفته بود- ترک کرده و در پی خودآموزگاری میرود.
در این قسمت از کتاب بشخصه احساس میکردم سیدارتا اولین اشتباه خود را در این مسیر مرتکب شده است، چرا که چه کسی حاظر به ترک تعالیم فرزانه ایی چون بودا میشود؟ علی الخصوص که در پی حقیقت نیز باشد، اما در رمان علتی برای این تصمیم توضیح داده میشود. نتیجه گیری دربارهی صحیح بودن آن را به عهدهی خودتان واگذار میکنم.
سیدارتا درگیر هوای نفس نیز میشود و خود را در تقریبا تمامی رذایل اخلاقی که زمانی آنها را پست میشمرد، آلوده و غرق میکند؛ در پایان داستان اما، زمانی که با دوست خود، گوویندا، همصحبت میشود عقیده دارد که تسلیم هوای نفس شدن از روی آگاهی بوده و خودخواسته تن به درخواست نفس سپرده.