" دلم دیوانه شد، ای عاقلان، آرید زنجیری، که نبود چارهی دیوانه جز زنجیر تدبیری.... "
داش آکل عزیزم... اولین بار توی یک همایش حدودای سال ۸۸ ۸۹ که یازده ساله بودم، دوجلد کتاب فرهنگ عامه حسین یاوری رو بعنوان جایزه بهم دادن، حتی نمیدونم به خاطر چه کاری!، اما خوب یادمه تو بخش قصهها و افسانهها، یه داستان بود به اسم داش آکل، قصهی معروف شیراز، چقدر گریه کردم براش، هزاران بار دیگه هم خوندمش، بعدها فهمیدم نوشته صادق هدایته، امشب بعد از گذشت چندسال دوباره برگشتم به این لوتی عزیزکردهم، بزرگ شدم ولی هنوزم ناراحتم میکنه داستانش، امشبم مثل بچگی براش گریه کردم...
داش آکل عزیزم... اولین بار توی یک همایش حدودای سال ۸۸ ۸۹ که یازده ساله بودم، دوجلد کتاب فرهنگ عامه حسین یاوری رو بعنوان جایزه بهم دادن، حتی نمیدونم به خاطر چه کاری!، اما خوب یادمه تو بخش قصهها و افسانهها، یه داستان بود به اسم داش آکل، قصهی معروف شیراز، چقدر گریه کردم براش، هزاران بار دیگه هم خوندمش، بعدها فهمیدم نوشته صادق هدایته، امشب بعد از گذشت چندسال دوباره برگشتم به این لوتی عزیزکردهم، بزرگ شدم ولی هنوزم ناراحتم میکنه داستانش، امشبم مثل بچگی براش گریه کردم...