این کتاب مثل جلد قبل روند خیلی ملایم و آرومی داره. با اینکه توی توضیحات نوشته عاشقانه اما چندان هم عاشقانه نیست و به نظرم ژانرش بیشتر درام و برشی از زندگیه، هر چند توش احساسات لطیف و ملموس هم وجود داره. یکی از این احساسات علاقهست اما صرفا به عشق بین یه زوج خلاصه نمیشه؛ عشق به دوست، خانواده و حتی علاقه به کتاب و کتابخونه یکی از ویژگی مشترک بین شخصیتهای این داستانه. اگه معمولا ژانرهای هیجانی میخونید ولی به درام هم علاقه دارید، این کتاب میتونه مثل یه استراحت کوتاه بین ماجراجوییهای دیگه، شما رو به یه دنیای آروم و واقعی ببره، جایی که بوی کتابهای دست دوم براتون آرامشبخش باشه. در کل داستان ساده و یکنواختیه اما چند فصل آخر احساسات زیادی توی خودش داشت و کمی غمانگیزه. چیزی که من توی این کتاب دوست داشتم بیشتر از همه فضای خود کتابفروشی بود. انگار کتابفروشی موریساکی جایی بود که آدما به هم پیوند میخوردن، خاطره میساختن، چیزی یا کسی رو پیدا میکردن و یا گاهی فقط برای رهایی به اون مکان امن پناه میبردن تا به خودشون استراحت بدن.
یه نقلقول توی کتاب نظرم رو جلب کرد:
"مردم همه چیز را فراموش می کنند. آن ها با فراموش کردن به زندگی شان ادامه می دهند. با این حال افکار ما ماندگار هستند، درست مانند امواجی که روی شن ها ردی از خود بر جای می گذارند. "
در حقیقت ما در هر لحظه از زندگی با افکار و احساساتمون در حال تقابلیم اما یاد گرفتیم به نوعی باهاشون سازش کنیم و ادامه بدیم؛ مفهوم زندگی همینه!
یه نقلقول توی کتاب نظرم رو جلب کرد:
"مردم همه چیز را فراموش می کنند. آن ها با فراموش کردن به زندگی شان ادامه می دهند. با این حال افکار ما ماندگار هستند، درست مانند امواجی که روی شن ها ردی از خود بر جای می گذارند. "
در حقیقت ما در هر لحظه از زندگی با افکار و احساساتمون در حال تقابلیم اما یاد گرفتیم به نوعی باهاشون سازش کنیم و ادامه بدیم؛ مفهوم زندگی همینه!