فکر میکنم اورهان پاموک در این کتاب خواسته خیلی سریع و خلاصه از سرگذشت خودش بگه و اینکه چطور نویسنده شده، شاید رفتن بد نباشه شاید هماهنگ نشدن همرنگ نشدن بد نباشه شاید شکست خوردن در مهاجرت آخر دنیا نباشه و این داستان زندگی اورهان نمونهی خیلی زیبایی هست از این شایدها که کلا مسیر زندگیشو عوض کرده! من هم یک زمانی پاسپورت گرفتم و رفتم که برم برای همیشه اما نشد نتونستم ولی خوشحالم که نشد چون من متعلق به این خاکم دقیقا حرفهاشو میفهمم وقتی که توی کشور جدید توی خونهی اجارهای هستی نمیتونی دست به وسایل بزنی، توی اتوبوس جا بهت نمیدن اگر روی صندلی بشینی جوری نگاهت میکنن که خودت معذب بشی و بلند بشی از سرجات موقع خرید تو میوه فروشی قشنگ میفهمن که تو غریبهای چون دنبال چیزایی میگردی که اونجا نیست دنبال همزبون میگردی دنبال هموطنت اما اونا خیلی وقته که عوض شدن تنها میمونی یه تنهایی خفقان آور سنگین روی گلوت توی چشمات توی سرت رخنه میکنه به همه جای زندگیت
تو میمونی و دلتنگی برای همه کس و همه چیز وطنت حتی تیر چراغ برق سر کوچه
تو میمونی و دلتنگی برای همه کس و همه چیز وطنت حتی تیر چراغ برق سر کوچه