زیاد از داستایفسکی نخونده بودم ولی این فکر میکنم خارقالعادهترین چیزی بود که کلا خوندم یا حداقل گوش دادم
مونولوگهای شاهکاری داشت که فکر کنم نیازه بعد از تموم شدن کتاب باز تا اواسط گوش داد شاید چندین بار
چون اون مونولوگ هم باعث میشه داستان رو کامل تر درک کنم و هم باعث میشه زندگی رو درک کنم.
شاید تا حدودی بیمار گونه بود حرفها اما شاید هم حق باهاش بود تا حد زیادی...
صد درصد شخصیت اصلی قهرمان داستان نبود و در توهم قهرمان شدن بود از شدت عقده ها
تمام اتفاقات بد و کارهای غیر اخلاقیای که انجام داد و احمقانه و بی دلیل بود از شدت عقده و اینکه کسی آدم حسابش نمیکرد بود...
جریان اینکه دائم میگفت شیطان میداند هم خیلی جالب بود.
افراطی داشت میگفت اما شاید تا حد بسیاری درست میگفت که از خواستن چیزی مهم تر نیست.
تم اگزیستانسیالیستی جذابی داشت و اینکه یه جا گفت حتی خودم هم نمیتونم مثل حرفهایی که میزنم باشم خیلی جالب بود برام
در کل اگر اونطور افراطی نگاه نکنه آدم واقعا از خواستن چیزی مهم تر نیست گاهی
شاید هم تمام مواقع
شاید افراطی نگاه کردن هم درست باشه
خودمم درگیری ذهنی پیدا کردم هعی😂
مونولوگهای شاهکاری داشت که فکر کنم نیازه بعد از تموم شدن کتاب باز تا اواسط گوش داد شاید چندین بار
چون اون مونولوگ هم باعث میشه داستان رو کامل تر درک کنم و هم باعث میشه زندگی رو درک کنم.
شاید تا حدودی بیمار گونه بود حرفها اما شاید هم حق باهاش بود تا حد زیادی...
صد درصد شخصیت اصلی قهرمان داستان نبود و در توهم قهرمان شدن بود از شدت عقده ها
تمام اتفاقات بد و کارهای غیر اخلاقیای که انجام داد و احمقانه و بی دلیل بود از شدت عقده و اینکه کسی آدم حسابش نمیکرد بود...
جریان اینکه دائم میگفت شیطان میداند هم خیلی جالب بود.
افراطی داشت میگفت اما شاید تا حد بسیاری درست میگفت که از خواستن چیزی مهم تر نیست.
تم اگزیستانسیالیستی جذابی داشت و اینکه یه جا گفت حتی خودم هم نمیتونم مثل حرفهایی که میزنم باشم خیلی جالب بود برام
در کل اگر اونطور افراطی نگاه نکنه آدم واقعا از خواستن چیزی مهم تر نیست گاهی
شاید هم تمام مواقع
شاید افراطی نگاه کردن هم درست باشه
خودمم درگیری ذهنی پیدا کردم هعی😂