من معمولا رمانهای کلاسیک، نویسندههای بزرگ رو تا الان دنبال میکردم، صرفا چون از دزیره با روایتگری خانم بستان دوست آشنا شدم، این کتاب رو خریدم، فک میکردم نصفه ولش میکنم، اما خیلی قشنگ بود پر از تعلیق. من افسردگی شدید دارم و چیزهایی که وقتی توی کما بود میدید برای من در عین عجیب بودن قابل درک بود انگار اینا رو زندگی کردم. منم نفهمیدم آخرش چی میشه. اما دوست داشتم خواهرش یا اون موجود پست به سزای کاراش برسه. و دفع خطر بشه برای همیشه. شبیه شخصیت مرد سریال undoing, اون حتی متاسف هم نبود و جوری انکار میکرد و خودش رو محق میدونست که تو هم باورت بشه. چون بهش نگفته بود حامله س باید این بلا رو سرش میآورد؟! بعدم که تو بیمارستان جوری وانمود کرد که چقدر آدم خوبیه و اهمیت میده. و بعد هم گفت نه من مست بودم متوجه نشدم و...
نمیدونم شایدم برداشت من از داستان اشتباهه. چون تو نظرات دیدم هرکسیی جور برداشت کرده. بهرحال تجربه دلچسبی بود و خیلی خوش گذشت بهم. کلی ظرف شستم و شامپو فرش کشیدم چون باید درحال انجام کاری کتاب بشنوم و الان دستم داره میشکنه 😁😁
نمیدونم شایدم برداشت من از داستان اشتباهه. چون تو نظرات دیدم هرکسیی جور برداشت کرده. بهرحال تجربه دلچسبی بود و خیلی خوش گذشت بهم. کلی ظرف شستم و شامپو فرش کشیدم چون باید درحال انجام کاری کتاب بشنوم و الان دستم داره میشکنه 😁😁