نمیدانم چه امتیازی بدهم، چه یادداشتی بنویسم. انگار همهٔ کتاب را متوجه شده باشم، بهجز دو جملهٔ آخر. البته که باید هم همین باشد. کتابِ درست باید آدمی را به اندیشیدن وادارد. اما چه تفسیر خوبی، چه شخصیتپردازیِ خوبی! نوشتههای آلاحمد جوری است که انگار در حالِ تماشای فیلمی هستی؛ یا شاید هم زندگی میکنی. بهعلاوه، تمام و کمال میتوانی خیالپردازی کنی. چه خوب به تمامِ جنبههای زندگیِ مردم توجه میشود. هر خط و جمله را باید با درنگِ بسیار خواند.
اما من هم آزردهخاطر میشوم که هممیهنانِ عزیز با اندیشههای دیرینه به نقدِ کتابی میپردازند که حتی خودِ نویسنده تصمیمش بر آن بوده که حرفی از نظراتِ خود نزند!
-> اسپویل و درک و دریافت
در آخر، پدر بههمراهِ دخترِ قابله به مهمانی رفت و حوض، که نمادِ سنتش بود، خونی و لکهدار شد. کسی که ادعای مذهبدار بودنش جلوی رفتن به مجلسی که به معنای مسلمین، لهو و لعب است را نگرفت. و چهبسا بنده در این مورد کاملاً حق میدهم که دولتِ آن زمان عمامهٔ این مردم را پاره کند تا مایهٔ ننگِ دین و مذهب نشوند!
اما من هم آزردهخاطر میشوم که هممیهنانِ عزیز با اندیشههای دیرینه به نقدِ کتابی میپردازند که حتی خودِ نویسنده تصمیمش بر آن بوده که حرفی از نظراتِ خود نزند!
-> اسپویل و درک و دریافت
در آخر، پدر بههمراهِ دخترِ قابله به مهمانی رفت و حوض، که نمادِ سنتش بود، خونی و لکهدار شد. کسی که ادعای مذهبدار بودنش جلوی رفتن به مجلسی که به معنای مسلمین، لهو و لعب است را نگرفت. و چهبسا بنده در این مورد کاملاً حق میدهم که دولتِ آن زمان عمامهٔ این مردم را پاره کند تا مایهٔ ننگِ دین و مذهب نشوند!