کتاب خوبی بود، همون توضیح دادنهای همیشگی داستایوفسکی. مثل قمارباز، جنایت و مکافات، برادران کارامازوف، تحقیر و توهین شدهها، این کتاب هم پر از توضیحاتی بود که نبودش آسیبی به روند داستان وارد نمیکرد. به شخصه اگه صدای آقای سلطان زاده نبود اصلا برام قابل تحمل نبود.
چیزی که برام عجیب بود شخصیت آدمهای توی زندان بود که یجوری امید رو تو دلشون زنده نگه میداشتند، سرشونو یه جوری گرم میکردن. احساس کردم برای شرایط فعلی من قابل درکه. چقدر عجیب که روحیه شونو نباختن. میل به آزادی.. اگه اون شرایط کثیف و زنجیرها و شلاقها نبود خودم بشخصه میلی به بیرون اومدن نداشتم. اصلا زندگی بیرون مگه چه شکلیه؟ اون فصلی که راجع به حیوونا بود خیلی دردناک بود خیلی غصه خوردم. برای اون سگ بیچاره که خودشو رو زمین میکشید و هیشکی، نه که نازش کنه لگدش هم میزد. با خودم میگفتم الهی تو زندان بپوسید که با این طفل معصوم این کارو میکنید. پوست سگ.. ای خدا. قلبم فشرده شد. اینکه تو اون شرایط حتی معمولیترین چیزها بنظر مهم میان. چون آدمها باید سرشونو به یه چیزی گرم میکردن. شده حتی صحبت از گذشته، صحبت فامیلهای دور، شایعه پراکنی،.. نمیدونم، خیلی این شرایط برام عجیب بود و حس کردم اینا رو الان شنیدم تا چیزی به من بفهمونه..
چیزی که برام عجیب بود شخصیت آدمهای توی زندان بود که یجوری امید رو تو دلشون زنده نگه میداشتند، سرشونو یه جوری گرم میکردن. احساس کردم برای شرایط فعلی من قابل درکه. چقدر عجیب که روحیه شونو نباختن. میل به آزادی.. اگه اون شرایط کثیف و زنجیرها و شلاقها نبود خودم بشخصه میلی به بیرون اومدن نداشتم. اصلا زندگی بیرون مگه چه شکلیه؟ اون فصلی که راجع به حیوونا بود خیلی دردناک بود خیلی غصه خوردم. برای اون سگ بیچاره که خودشو رو زمین میکشید و هیشکی، نه که نازش کنه لگدش هم میزد. با خودم میگفتم الهی تو زندان بپوسید که با این طفل معصوم این کارو میکنید. پوست سگ.. ای خدا. قلبم فشرده شد. اینکه تو اون شرایط حتی معمولیترین چیزها بنظر مهم میان. چون آدمها باید سرشونو به یه چیزی گرم میکردن. شده حتی صحبت از گذشته، صحبت فامیلهای دور، شایعه پراکنی،.. نمیدونم، خیلی این شرایط برام عجیب بود و حس کردم اینا رو الان شنیدم تا چیزی به من بفهمونه..