شنیدن "چنین گفت زرتشت" برای من فراتر از یه کتاب بود، یه تجربهی خفن و تکاندهنده که انگار روح آدم رو زیر و رو میکنه. هیچوقت اون صحنهای که زرتشت رو به خورشید میایسته و میگه: "ای ستارهی بزرگ! اگر آنان که روشناییشان میدهی نمیبودند، تو را چه سعادتی بود؟ " از یادم نمیره.
اوج داستان برای من همونجایی بود که نیچه با اون لحن حماسی از تنهاییِ کوهستان و همراهیِ عقاب (نماد غرور و بلندپروازی) و مار (نماد هوش و ذکاوت) میگه. انگار زرتشت مثل خورشید، انقدر از حکمت پر شده که دیگه لبریز شده و میخواد این نور رو به بقیه هم ببخشه. با اینکه کتاب سنگینیه و باید کلمه به کلمهاش رو با تمرکز شنید، ولی تصویرسازیهاش انقدر قویه که آدم حس میکنه خودش همونجا کنار زرتشت ایستاده. اگه دنبال کتابی هستید که دیدتون رو به دنیا عوض کنه، حتماً با حوصله بشنویدش
اوج داستان برای من همونجایی بود که نیچه با اون لحن حماسی از تنهاییِ کوهستان و همراهیِ عقاب (نماد غرور و بلندپروازی) و مار (نماد هوش و ذکاوت) میگه. انگار زرتشت مثل خورشید، انقدر از حکمت پر شده که دیگه لبریز شده و میخواد این نور رو به بقیه هم ببخشه. با اینکه کتاب سنگینیه و باید کلمه به کلمهاش رو با تمرکز شنید، ولی تصویرسازیهاش انقدر قویه که آدم حس میکنه خودش همونجا کنار زرتشت ایستاده. اگه دنبال کتابی هستید که دیدتون رو به دنیا عوض کنه، حتماً با حوصله بشنویدش