اینکه فکر و ذهنیات ینفر برای خودش گم و مه گرفته نباشه و بلد باشه یکم خودشو بشناسه خوبه بدک نیست، اما اینکه بجای زندگی خوب و کامل و بلد شدن ینفر دیگه که همراهه زندگیه، اینجور کات زدنای تقریبا ترسناک و کلا ناامیدی و خسته بازیا تو فکرش راهکار شده، این نگاه تک بعدیش یجوریه، انگار همون اولای راه زندگیشان یه تنبل مأیوسه قراره ثابت کنه غیر عادتهای خودش، هیچ معنی یی نداره زندگی، یا عیناً کپیه همدیگه باید میشدن، یاهیچی یجوره بدفرم باید از هم خلاص شن.
اصلاعایا نویسنده ش به اینم فکر کرده که از نظر همسرش دقیقا به موجود غیرقابل تحمل و نفهم و چیزه؟!
اصلاعایا نویسنده ش به اینم فکر کرده که از نظر همسرش دقیقا به موجود غیرقابل تحمل و نفهم و چیزه؟!