داستان در مورد سربازی عاشق پیشه هست که از معشوق خود یه جوراب شلواری به یادگار دارد آن سرباز معتقد هست این جوراب شلواری نقش محافظ رو برای او دارد و نقش زره و سپر فولادی رو برای او بازی میکند در ماموریتهای مهم که همه مجهز به سپر و فلان میشدن او فقط همان جوراب شلواری رو به گردن خود آویزان میکرد که باعث مسخرگی ک دیوانگی خود نسبت به فکر دیگران میشد و جالب این هست که آن جوراب شلواری واقعا نقش محافظ رو برای او داشت حتی یه بار روی مین افتاد و او اثر نکرد خود جوراب شلواری او را خطرها نجات نمیداد ویه جوراب شلواری معمولی بود بلکه قدرت باور او بود که او را از خطرها نجات میداد