داستان درباره یه زن و شوهر امریکاییه که توی یه هتل تو ایتالیا موندن. یه روز بارونی، زن از پنجره یه گربه میبینه که زیر بارون قایم شده و دلش میخواد بره بغلش کنه. وقتی میره پایین، گربه دیگه نیست. همین اتفاق ساده باعث میشه بیشتر حواسش به حس تنهایی و نارضایتیای که مدتها با خودش حمل کرده جمع بشه.
وقتی برمیگرده اتاق، رفتار سرد شوهرش بیشتر به چشمش میاد. میفهمه مدتهاست دنبال توجه و صمیمیت واقعی بوده. جلوی آینه میشینه و به خودش نگاه میکنه؛ به موهای کوتاهش، به اینکه انگار حتی ظاهرش هم با خواستههای درونیش نمیخونه. انگار داره میفهمه این خلاها با چیزهای سطحی پر نمیشن؛ نه با عوضکردن مدل مو، نه با آوردن یه گربه. آخر داستان هم براش یه گربه میفرستن، ولی معلومه موضوع خیلی عمیقتر از این حرفاست. داستان کوتاهه ولی حس تنهایی و کمبود عاطفی آدمها رو قشنگ نشون میده.
وقتی برمیگرده اتاق، رفتار سرد شوهرش بیشتر به چشمش میاد. میفهمه مدتهاست دنبال توجه و صمیمیت واقعی بوده. جلوی آینه میشینه و به خودش نگاه میکنه؛ به موهای کوتاهش، به اینکه انگار حتی ظاهرش هم با خواستههای درونیش نمیخونه. انگار داره میفهمه این خلاها با چیزهای سطحی پر نمیشن؛ نه با عوضکردن مدل مو، نه با آوردن یه گربه. آخر داستان هم براش یه گربه میفرستن، ولی معلومه موضوع خیلی عمیقتر از این حرفاست. داستان کوتاهه ولی حس تنهایی و کمبود عاطفی آدمها رو قشنگ نشون میده.