داستان درباره زنی به نام آنا ماگدالنا است که هر سال در روز ۱۶ اوت به جزیره ای می رود تا بر مزار مادرش گل بگذارد. اما هر سال، شب را با مردی جدید هم خواب می شود. این تجربه برای او نه صرفاً جنسی، بلکه نوعی رهایی، بازنگری در هویت، و مواجهه با خاطرات است. این کتاب یجورایی دنیای زنانه را نه در قالب کلیشه بلکه در تجربه های شخصی و پیچیده نشان میده