داستان قشنگی بود البته با پایانی نامعلوم. آیا همینگوی در پایان، راه تازهای برای زن که از یکنواخت بودن زندگی خود خسته شده و از بیتفاوتی مرد به سلایق و علایق او به ستوه آمده، نشان میدهد؟ یا در خصوص محبت کردن و احترام گذاشتن به سایر افراد و برآوردن خواستهها و خوشحال نمودن آنها (ولو با کوچکترین هدیه) سخن میگوید؟ بهر حال قصه زیبایی بود