هوگو در این رمان، کلیسای عظیم نتردام را نه پس زمینه، بلکه خودِ شخصیت اصلی قرار میدهد؛ دیواری که عشق و ظلم، ایمان و ریا، زیبایی و زشتی را در دل خود پنهان کرده است. کشیشِ شیفته، دختر کولیِ رقصان و گوژپشتی با قلبی روشن، همه در حقیقت بازتابهای یک جامعهاند که میان میل و اخلاق، عدالت و تعصب گرفتار شده. قدرت اثر در این است که «زشتی» را به مثابه نقاب جامعه برملا میکند: کوازی مودو، که ظاهری هیولاوار دارد، انسانی تر از همه است؛ و آنان که چهرهای زیبا یا مقدس دارند، در درون هیولاهایی تمام عیارند. «گوژپشت نتردام» هشدار هوگوست که تاریخ همیشه قربانیانش را بر سنگ فرش عدالت جعلی به نمایش میگذارد.