کتاب در مورد مرگ بود داغ مرگ عزیزان داستان زنی بود که به سر قبر عزیزش رفته بود که زن عموش بود زن عموش بزرگش کرده بود و جایی مادرش بود الان فوت کرده و به سر قبرش امده و گفت که اصلا نتونسته براش اشک بریزه شعری براش خوند و محو مردی بود که خیره شده بود به قبری در نزدیکیش مردی خوش چهره که داشت میرفت یهو مرد گفتمرگ خیلی سخته و دختر وقتی نگاهش کرد دید رنگی گلبهی با لبهای کبود داره وقتی داشت میرفت نگاهی به عکس رویه قبر انداخت و دید همون مرده است و گفت میخوام یه پیغامی و برای کسی ببریزن فرار کرد و دید مرد نشسته رویه صندلی عقب و جیغ زد و مرد گفت نترس رویه گوشیت یه پیامکی هست به کسی برسون پسر شاعری بود که عاشق دختری به اسم آزاده بود که مهاجرت کرده بود واسم این خانمم آزاده بود