داستان در مورد یک زن و شوهر آمریکایی بود که در هتلی مستقر بودند طبقه دوم بودند. واحد آن ها دارای یک پنجره مشرف به دریا و پارک بود که منظره بسیار زیبایی داشت و نویسنده به توصیف منظره پارک و دریا می پردازد. پارکی با نخل های زیبا و نیمکت های سبز که وسط آن یک مجسمه جنگی بود. نقاشان در آن جا به ترسیم مناظر می پرداختند و دریا با موج هایی به ساحل برخورد می کرد. شبنم هایی که روی برگ های ی نشست رنگین کمان هایی را ایجاد می کرد. باران گرفت همه پراکنده شدند در این هنگام گربه ای زیر نیمکتی رفت. زن آن را از پنجره دید و تصمیم گرفت که گربه را به خانه بیاورد اما وقتی بیرون رفت او را ندید. او به شوهرش گفت دوست دارد موهایش بلند باشد و دلش بچه گربه می خواهد اما شوهرش توجهی نکرد. صاحب هتل وقتی فهمید که او برای گربه بیرون رفته بود برای او یک گربه خال خالی تهیه کرد.