هشتاد و پنج سال از نابودی زمین میگذرد و انسانهای محدودی درون شهری با گنبد شیشهای زندگی میکنند بیرون شهر انسانهای جهش یافتهای پرسه میزنند که از گذشته کینه به دل دارند و مقصر وضعیت حال خود را انسانهای جاه طلبی میدانند که حرص سیری ناپذیری برای قدرت دارند.
سرانجام روزی میرسد که گنبد شیشهای دیگر وجود ندارد و تنها محافظ بین انسانها و جهش یافتهها پایان میگیرد آخرین نفر شهر شیشهای دل به بیابانهای سوزان میزند گرسنگی از یک سو تنهایی و جهش یافتهها از سوی دیگر در کمین او نشستهاند و تمام انسانها مجبور به کوچ به شمال میشوند.
سرانجام روزی میرسد که گنبد شیشهای دیگر وجود ندارد و تنها محافظ بین انسانها و جهش یافتهها پایان میگیرد آخرین نفر شهر شیشهای دل به بیابانهای سوزان میزند گرسنگی از یک سو تنهایی و جهش یافتهها از سوی دیگر در کمین او نشستهاند و تمام انسانها مجبور به کوچ به شمال میشوند.