نظر MohiSalahshoor برای کتاب بوف کور

بوف کور
همزاد نیچه
۱۴۰۴/۱۰/۲۶
میدونی اتفاقا اینجاست که داستانها به هم ربط دارن... وقتی که توی قسمت دوم داستان درباره لچگیهای خودش و زنش (همون لکاته) حرف میزنه میگه که لباس چین دار مشکی میپوشیده و چند جای دیگه هم که الان به خاطر ندارم مشخصات همون دختر اول داستان که تیکه تیکهاش میکنه رو برای به زنش نسبت میده و همچنین اگه اول داستان رو یادت باشه میگه که قیافه این دختر که عاشقش شده به شدت آشناست و به همونقدر که عاشق این دختر پاک و باکره اس عاشق زنش هم هست پس میشه گفت اون دختره که تیکه تیکهاش کرد همون گذشته زن لکاته اس
اولش کہ جوری شروع شد کہ یہ مردی کہ قلم زنی میکرد تصویری توی ذھنش میمومد و اون و میکشید و در آخر ھم زنی کہ تو اون تصویر میکشید و دید کہ اومد تو خونش و مرد اینم با مردش عشق بازی کرد و بعدم برای اینکہ از شر جنازش خلاص شہ تیکہ تیکش کرد و گذاشتش تو یہ چمدون و برد خاکش کرد درحالی کہ در ادامہ قصہ مردی رو میگہ کہ مادرش ھندی بودہ و پدر و عموش عاشق مادرش بودن و یکیشون تو دوئل میمیرہ کہ نمیدونہ اون شخص پدرشہ یا عموش اینم درنهایت با خواھر شیریش کہ دختر عمش بودہ ازدواج میکنہ چون دختر عمش سر جنازہ عمش میاد خودش و بھش ارائہ میکنه خب ھمون طور کہ معلومہ این دوتا داستان ھیچ ربطی بہ ھم ندارن و اصلا ھم بہ مخاطب نمیفھموند دارہ دوتا داستان جدا رو میگہ تا وسطای داستان دوم مخاطب خودش بفھمہ دوما کہ نوع تایپ کردنش بد بود من روی یہ سری از کلمہ ھا مکث میکردم تا اصلا بفھمم چین و سوما اینکہ شنیدہ بودم یہ سریا میگفتن خوندن بوف کور صادق ھدایت انقدر غمگینہ کہ باعث افسردگیشون میشہ ولی داستان اونقدری من و نگرفت کہ چنین چیزی برام پیش بیاد