داستان اول افکار کودکانه و در عین حال جهان را زیر زربین میبرد. دستگاه شهربازی که میچرخد باسرعتی نچندان زیاد اما در چشم او همه چیز تار است. اما گردش زمین و حرکت ستارگان را نمیبیند و احساس نمیکند. داستان دوم نامهای است که قرار است خبر ازدواج و زندگی را برساند اما قبل از ارسال صانحهای دردناک به وقوع میپیوندد. دریک جمله بایدگفت مرگ از رگ گردن به آدمی نزدیکتر است. ممنونم از عزیزان کتابراه