داستان در بارهی مردی قویی هیکل و در عین حال روحی مهربان بودکه در جنگ بین امریکا و ویتنام بودعاشق دوست دخترش بود و جوراب اونا میپرستیدبو میکرد و به گردنش میبستو اعتقاد داشت که این جورابها یا همون عشق به دادش میرسه و ازش محافظت میکنهولی اخرش دوست دخترش اونا رها کرد ولی باز اون جوراب و به گردنش میبست و گفت از عشقش دست نمیکشه یه داستان عاشقی غمگین و فلسفی یود من که خوشم امد