خاکم و از مهر او آیینه اممی توان دیدن نوا در سینه اممُرسل حق کرد نام «بوتراب» حق، یدالله خواند در امّ الکتابهر که دانای رموز زندگی استسِرّ اسمای علی داند که چیستخاک تاریکی که نام او تن استعقل از بیداد او در شیون استشیر حق این خاک را تسخیر کرداین گِل تاریک را اکسیر کردمرتضی کز تیغ او حق روشن است بوتراب از فتح اقلیم تن است هر که در آفاق گردد بوتراب بازگرداند ز مغرب، آفتاب شعر از اقبال لاهوری