بینظیر بود گویا راوی داستان در حضورم نشسته و از خاطراتش میگوید. یک نفر اینقدر آداب دان، یک پا روانشناس، زن شناس، بیمارشناس، دانا، با تجربه و همه چیز تمام که به هر چه که ممکنه از ذهن خواننده بگذرد اشراف دارد، اشاره میکند و جای سوالی باقی نمیگذارد، داستان دربارهی پنج نفر بود، چهار نفر مسن و پیر و یک جوان که بتدریج با ایجاد حس اعتماد و صمیمیت یخ آن چهار نفر آب شد و جوان توانست به راز تنهایی هر کدام پی ببرد. واقعا داستان جذابی داشت دلم نمیخواست برای لحظهای کتاب را کنار بگذارم، خدا قوت نویسندهی بزرگ، موفق باشی