داستان خیلی از این زیباتر میتونست نوشته بشه. یه مامور آگاهی که قاعدتا باید آدم محکم و با ارادهای باشه تا به این درجه برسه که افسر یک پروندهی قتل بشه، یک آدم سست و بی اراده معرفی میشه که بدون اجازهی پدرش نمیتونه آب هم بخوره و الان هم در مقام یک کمیسر، آدمیه که در مواجه با کوچکترین موضوع استرس و سردرد میگیره. آخر داستان هم که نفهمیدیم چی شد تهمینه رو چرا بازداشت نکرد؟ اصلا اون قاتل بود یا نه؟ نویسندهی عزیز هنوز باید کلاسهای نویسندگی شرکت کنه..