داستان با جذابیت شروع میشه اما بعد رو به افول میره تا قسمت چهل و سه، بعد دوباره هیجان ایجاد میشه. به نظرم کمی زودتر از موعد، قاتل معرفی میشه، بهتر بود در همان دو قسمت آخر معلوم میشد. بخش اولیه داستان، زویی با اینکه پیش درمانگر میرفت، کوچکترین پیشرفتی نمیکرد و اوضاعش بهتر نمیشد اما خیال میکرد که دارد خوب میشود، این عجیب بود. در داستان چند چیز بی منطق بود، انگیزه قتل چه بود چون حتی انگیزه حسادت و یا خشونت وجود نداشت. منطق وجود درمانگر چه بود جز اوضاع را خراب تر کند انگار که دشمنی داشته باشد که چنین چیزی گفته نشد و رازی هم که به پل گفته بود مبهم ماند. دیدارهایش با هر کدام از افراد خانواده فقط حال آنها را بدتر کرده بود. کاش نویسنده، اوضاع روانشناختی قاتل رو بیشتر توضیح میداد. ترجمه خوب بود، البته کلمه افلاس، در گفتگوی روزمره استفاده نمیشود بهتر بود میگفت بیچاره میشیم تا بگه به افلاس میفتیم. یا حوله پالتویی بهتر بود ترجمه بشه حوله تن پوش. گربه هیچ نقشی نداشت، اما خیلی روش مانور داده شده بود. گویندهها خیلی خوب بودن مخصوصا خانمها که خوب احساسات رو در صداشون منعکس میکردن. در کل کتاب ارزش گوش دادن دارد.