یه داستان فوق العاده که وسعت ذهنیت نویسنده رو به وضوح به رخ میکشهاگه حتی ذرهای تجسم چیزی تو ذهنتون رو بلد باشین نویسنده اونطوری جزئیات رو بیان کرده که میتونین به وضوح به همراه شخصیت اصلی تو داستان قدم بزنین، بجنگین، فکر کنین و حتی درد بکشین یا خوشحال بشین. داستان راجب یه شخصیته که وقتی چشماشو باز میکنه هیچی یادش نمیاد و خودشو درحال خودکشی کردن میبینه...