عالی بود هر چند گاهی دلم میخواست بخاطر سخت گیریهای الهه و نرفتنش با مجید و ماندن در خانهی پدری تنبیهش کنم ولی حکمت آن را در صفحات آخر که لحظههای زیارت رو توصیف میکرد انگار منم حضور داشتم و باران اشک از چشمانم سرازیر میشد فهمیدم که خدا جورچین زندگیشون رو اونطور چیده بود