اولش فکر کردم زندگی نامه بوکوفسکیه، ولی شروع کتاب زمان حدود پنجاه سالگی ایشونه،، برآیند کتاب، روزنوشتهای یک آدم عصبی و منزوی که از همه چی شاکیه، نکته خوبش ولی لابه لای غر غر کردنها جملات عمیق و قشنگی داشت، خوندن این جملات برجسته مثل چیدن گل وسط یک لجنزاره